شعر

یکی بو د یکی نبود زیر این کنبد کبود هیچ مثل من عاشقت نبود

سیاه کوچکم بخوان...

سیاه کوچکم بخوان...

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی،


صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس .


با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست .


صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.


کلاغ خودش را دوست نداشت بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت .


کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت ،

نازیباییها تنها سهم اوست کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:«کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود.»


پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند.


خدا گفت:«عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست،


اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند ، سیاه کوچکم بخوان، فرشته ها منتظرند» ولی کلاغ هیچ نگفت.


خدا گفت :« تو سیاهی چونان مرکب که زیبایی ها را از تو می نویسند ،

زیباییت را بنویس. اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت خودت را از آسمانم دریغ نکن.»


و کلاغ باز خاموش بود.


خدا گفت :«بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهیت را خواندنت را »


و کلاغ خواند این بار عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش کرد و لذت بود و جهان زیبا شد.
...
نا گفته نمونه که من عاشق کلاغم ، صداش واقعا قشنگه

وقتی این متن می خونم احساس میکنم اگه مثل کلاغ هم باشم باز هم یکی هست که دوسم داره و هوامو داره ،

خدا همیشه نزدیکه منه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

تنهایی............نامردی

اين شبــــهاي بــــارانــــي


غــــــم انگيز است تنـــــــهايــــــي

بـــــــه امـــــــيد نگـــــــاهي تلــخ که مي آيـــــي

به احســــاست قســــــم يــــک شب


دلم مي ميرد از حسرت و من آهسته مي گويم :

 
تــــــو هــــــــم ديـــــگر نمـي آيــــي .....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

غمگینی یک حادثه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

شعر

... و حال شده ام مردی با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...



... دلم پرواز می خواهد..

.

... دیگر کوله ام خالیست...



... دیگر صدای باران هم درمان نیست..

.

... باید بروم...



... جای من اینجا نیست...



... بروم آنجایی که باران از اوست..

.

... جایی فراسوی ابرها...



... آنجا که سنگها هم نفس می کشند...

 

 

 راهها به دو راهی ختم نمی شوند...



... و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند...



... و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند...



... آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند...


... و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...

 

 

نيمی بردار و نيمی ببخش...



... آنجا که روح... جسم را نگه می دارد..

 

 

و آنجا که آبی نیست ...

 

آبی تر است...

... آنجا که دیگر نفس نیست...



... همه اش عشق است و عشق است و عشق..

.

...

... اما نه....



... هنوز قلم به دستانم چسبیده...



... انگار هنوز هم باران درمان است...



...

... رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده...

 

 

گویی پایان راهی...



... یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند...



...

... یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم..

 

 

خاک همیشه خشک است...


... یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم...

 

 

ماه همیشه تاریک است...


... یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم..

 

نان همیشه تلخ است...


... یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم..

 

زبان همیشه دروغ است...


... یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم..

 

 

بی گانه همیشه خسته است...



... یادم باشد ... در انتظار او بنشینم..

 

 

او همیشه هست..

 

همیشه مهربان است...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

دل تنگی

پشت سنگ چینی از شب با تنهای در گیرم ،نه رویایی که روزنه ای به رهایی باشد،نه جاده که به سمت

 تو جاری......چشم هایم در خواب و دست هایم در بیداری از تو دور مانده اند.

 

به ناچار آنچه را باید.....روی آرزوهای تکه تکه شده می نویسم و به گوشه سرنوشتم سنجاق می کنم

شاید کبوترانه هایم را باد روزی به گوش گلدستهایت برساند.

 

با دست های خسته و دلتنگ آمدم یک صفحه از خودم بنویسم برای تو

 

باز آمدم که درد دلم را غزل کنم،خوبی،بدی،قشنگی وزشتیش پای تو

 

در من کلاغ خسته ام از سال های دور ،نوک می زند به سیب دلم هر شبانه روز

 

فهمید ه ردی از تو در درون دلم من است می خواهد آخرش برسد او به جای تو

 

هی درد می کشم و دلم پاره پاره تر ...از زخم های کهنه من ،خون تازه تر...

 

هی خشک میشود و از اول دوباره تر ...تنها دلم خوش از به آن رد پای تو

 

دیگر توانی برای نوشتن نمانده و با باد گرم و سبز تو آرام می شوم

 

باور بکن در این سینه ماندنی است عطر بهشتی نفس از هوای تو

 

آیینه همدمی برای سکوت من،روزی هزار بار به آن خیره می شوم

 

آخر در عمق خستگی چشم هایم من چیزی است مثل خنده مشکل گشای تو

 

 

کاشکی تمام این چند مدت خوابی پیش نبوده باشه که یکی تق تق کنان از خواب بیدارم کنه و یا مثل

ماشین  بازی یک کوچلوی توی دل برو  که قان  قان  کنان و بوق  بوق  کان یک بازی  بوده  باشه .

 

کاشکی می شد مثل خواهر زاده ام که پی نو کی یو کوچلوش هر صبح می بره جلوی آیینه و با اون

مسواک نرم کچلو موهای کرکی عروسکش رو شونه می کنه فرق سر عروسکش یک بار این ور دفعه

بعدی اون ور آخرش هم فرق وسط می شد.و یک دفعه وارد آشبزخانه می شد می گفت سلام،مامانش

یک  جیغ  کوچلو میکشید  و می گفتدرد بگیری بچه ،یواش سلام کن با اون عروسک دماغ درازت اون

 ناراحت می شد و زیر لب غرغر کنان می گفت خوب می برمش دکتر عملش می کنم کوچلو میشه

،خوشکل میشه،ما همیشه کاشکی من هم می رفتم دکتر تمام این ها روزهام رو درست میکرد ای

 کاش.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

انشاء

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي

برايت يك زن خوب مي گيرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده

است.

حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه

استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد

زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آ

دم مي كند.

در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن

من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.

از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است

هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر

هاليش مي شود..

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند

كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده

شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم

از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان ا

ول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي

باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با

پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود..

خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را

بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و

خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي

مي خوري خش خش هم مي كند!

اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود

خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد

يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين!

اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي

ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه

يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست..

از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر

دعوا كند بعد كتك كاري ميکند

(از همه حوانندگان عریر و دوستان محترم معذرت خواهی میکنم به علت غلط املایی و اگه چیزی گفتم

که به کسی بر خورده همش فعل بداعه بود قست و غرز ورزیی داخلش نبوده و کسی هم به خودش نگیره مرسی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

شعر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

فقط مرا بخوان

دلم بازهم  در کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم قدیمی پرسه می

 زند،اما کجاست آوای زندگانی که صدای مرا در دل کوچه ها

 بپیچاند؟دیگر انگار حتی زندگی هم نیست،در جریان ندارد که صدای

 داشته باشد،شاید هم هست ولی ما نمی بینیم، ما نمی شنویم.

گویی آدم ها خود خواه شده اند و فقط چیزهایی را که خود

بخواهند،می بینند ومی شنوند.گویی  دیگر به ندای قلب خود گوش

 نمی دهند،شاید چون قلب خود را کاغذی تصور می کنند.

قلب کوچک دوست داشت احساس داشته باشد و صدای زندگی را

 لمس کند. دوست داشت زندگی در درونش بتپد، بوزد و جریان

 داشته باشد.قلب کوچک تنها دلش تنگ شده بود برای کوچه های

 قدیمی پر از خاطره های شیرین،خسته شده بود از بزرگراه های

 بلند و دراز پر از ماشین.

قلب کوچک به دنبال کسی بود که با او در دل کند . او دنبال یک

همدرد می گشت . او دنبال خدا بود . او نمی خواست بی آرزو

 بمیرد و دوست داشت برای یک بار هم که شده،طعم زندگی را

بچشد و با تارو پود وجود خود صدای آن را بشنود،اما دور وبرش

 ،همه مثل هم بودند و کسی نبود که با دیگری کمی فرق داشته

باشد. قلب کوچک حرف نزد،او آنقدر حرف نزد که حرف هایش

 بغض شد در گلویش و گلویش را تنگ و پر کرد از حرف های نگفته

. او می خواست صدایش را همه بشنوند، فکر کرد خوب

 است فریاد بزند،اما از خدا خجالت کشید. خواست مظلوم شود

،پیش خدا گریه کرد.خواست درماندگی اش را نشان بدهد ناله کرد ،

اما بعد سکوت کرد.

خدا که قلب کوچک را ساکت دید، به او گفت تو قلب من در این دنیا

بزرگ پهناور من هستی . تو فقط مرا بخوان تا کمکت کنم،

تا تمام جهان را از صدای تو پر کنم .تو مرا بخوان تا من حرف های تو

 را به همه گوش ها برسانم .

تو فقط مرا بخوان به خاطر خودم،فقط

 مرا صدا کن،به خاطر من.

(همه چیز رو وا گذار کردم به خدا تا نفرین های همه گیر را تر بشه)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

مرداب همیشه تنهاست و هیچ‌کس او را دوست ندارد، زمانیکه چیزی در مرداب می‌افتد، او به خاطر رهایی از تنهایی آن را سخت در آغوش می‌کشد و نمی‌خواهد دوباره تنها شود و بهای رهایی مرداب از تنهایی، نابودی دیگران است.مرداب همیشه تنهاست و هیچ‌کس او را دوست ندارد، زمانیکه چیزی در مرداب می‌افتد، او به خاطر رهایی از تنهایی آن را سخت در آغوش می‌کشد و نمی‌خواهد دوباره تنها شود و بهای رهایی مرداب از تنهایی، نابودی دیگران است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  | 

می خواهم با تو دوست بشم

سلام ،سلام به تو ای یار و یاور تنهایی .می خواهم با تو که بهترینی صحبت کنم

برایت نامه بنویسم ،ابتدا خودم رو معرفی می کنم :

 

من یکی از اون بنده هایی هستم که تو آفریدهای ، همونی گاه و بی گاه دلش می

گیره و آرزوهای عجیب و غریب میکنه ، همونی که پاشو تو یک کفش میکنه

همین حالا باید آرزویم را برآورده کنی و حرف فقط حرف خودش است .

دلم می خواهد با تو صحبت کنم و حالا که این موقعیت پیش آمده دوست دارم با تو

در دل کنم.

خدا یا تو هستی آن خلیل و آن عزیز وآن کریم ،تو هستی که هر قدر هم که بنده

هایت به تو نارو ا کنند باز هم دوستش داری .من و دلم می خواهد با تو دوست

شوم اخه مگه میشه خدای به اون بزرگی با بنده به این کوچیکی مثل من دوست

بشه ؟!

اما نه شاید هم هم قبول کردی ،اخه تو بودی که با حضرت ابراهیم (ع) دوست

شدی ،آن قدر که همه ابراهیم را خلیل الله صدا می کردند.

پس می تونی با آدم هم دوست باشی .آخ جون.

می دانی که منظورم چیست؟منظورم این است که تو هم پیشنهاد من را بپذیری.

میدانم، میدانم تو قبل از اینکه کودکی به دنیا بیاید به او هدیه ای میدی و شرط

میکنی که هر کس هدیه اش را خوب نگه دارد، آن دوست واقعی توست . به من

هم آن هدیه را دادی همان قلب پاک و شفاف ولی چی کار میشه کرد ، نتوانستم قدر

هدیه ات را بدانم و ان سفیدی رو کم کم پر از لکه کردم وقتی به خودم امدم دیدیم

که هدیه ات را گم کردم ولی تو خودت بودی که گفتی اگر صد بار توبه شکستی باز آ

ی.

خوب من هم به درگاهت استغفار میکنم و امیدوارم توبه من رو بپذیری.

آخه من دلم می خواد وقتی که مرا پیش خودت دعوت کردی بتوانم سرم را بالا بگیرم و یک جای خوب پیش تو داشته باشم.امیدورام با دوستی من با خودت موافق باشی .

به امید روزی که یکی از بنده های خوب و مخلص تو باشم و کارنامه اعمالم رو از تو ،ای مهربان ترین مهربانان تحویل بگیرم.

دوست همشگی تو محمد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد  |